با من از نخل بگو

پویا کوییر

کسی آمد، ایستاد! اما فریاد نزد

ساقه‌ی گلوگاه دردهایش بریده بود

تمام آرزوهای ساده و کوچکش به غارت رفته

لبخندهای مسیح‌وارش تا مسلخ جهل و ‌تعصب کشیده شده

آه! تو را چگونه بسرایم؟

ای خنده‌هایت شهاب باران تاریکی مغزهای به یغما رفته و قلبهای دفن شده

آن روز که جانت جان مایه‌ی نخل پیر گشت

نخل پیر با تمام قامتش پر درد شد

هیاهویی در نخلستان خالی بپاخواست

و از آن روز به بعد

نخل پیر لال شد و ثمر نداد

هر روز از همان درخت آرزوهای پسرک می‌روید

چون قاصدک در دنیا پخش می‌شود

و باز زمان و زندگی را در هوا معلق می‌کند

که آی! با شما هستم

بگذارید بدن‌های‌مان برای قلب‌های‌مان زندگی کنند…

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s