یاد تو

‏باران نواخت نام تو را روی پنجره

‏افتاد توی زندگی پرده‌ها گره

 .

‏یاد تو باز از وسط باغ‌ها گذشت

‏دست مرا گرفت و پریدیم توی مه

 .

‏خندید و گفت مثل پری‌های قصه نیست

‏هی خواند و باز ولوله انداخت توی ده

 .

‏از ترس بوسه‌های تر و آبدار ابر

‏گل چیده بود دور خود از برگ‌ها زره

 .

‏نزدیک صبح بود گمانم که ناگهان

‏باران نواخت نام تو را روی پنجره

مهمت

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s