خاطرات یک زاغ (بخش یکم: کابوس کودکی)

این داستان برگرفته از رویداد‌های واقعی زندگی زاغ شاه است که در قالب داستان برای انتشار سریالی در مجله هم‌سرشت تدوین و ارسال شده است. پاریس، ویراستار ویژه‌ی این داستان است. اگر با خواندن این مطلب بحرانی روحی و یا خاطرات ناگوار به یاد شما آمد و نیاز به گفتگو داشتید، لطفا با دفتر مجله تماس بگیرید.

hamsereshtmagazine@gmail.com

 

شايد اگر عراق به ايران حمله نمي‌کرد، جنگ نمي‌شد و کسي نمي‌رفت جبهه. اون دو تا پسر هم ديگه رو نمي‌ديدن و با هم دوست نمي‌شدن که اين دوستي ادامه داشته باشه و دو خانواده رو از اصفهان و يزد به هم وصل کنه که باعث بشه برادر يکي و خواهر اون يکي  با هم آشنا و به هم علاقه‌مند بشن، در نهايت با هم ازدواج کنن و بچه دار هم بشن. اما همه‌ي اين اتفاق ها افتاد و اونا هم اسم من رو گذاشتن مازيار.

اين شروع داستان پر پيچ و خم زندگي من از يلداي هزار و سيصد و هفتاد و دو بود.

معمولي‌ترين بخش زندگيم که احتمالا چيزي مشابهش رو همه تجربه مي‌کنن، همون سه يا نهايتاً چهار سال اول بود. نمي‌دونم دليل اون حجم از درونگرا بودنم توي اون سن دقيقا چي بود؛ شايد به اين خاطر که تا اون موقع تنها بچه خانواده بودم. و  يا احتمالا به اين خاطر که بين در و همسايه بچه‌اي هم‌سن من پيدا نمي‌شد که باهاش ارتباط داشته باشم و از دنياهاي کودکي‌مون به هم بگيم. علتش هر چي که بود، باعث شده بود مادرم تنها دوست من باشه. تمام دنياي اطرافم رو از نگاه اون ببينم و هرچيزي که بهم مي‌گفت رو بدون شک قبول مي‌کردم. اما بعدها با بزرگ‌تر شدنم، فهميدم خيلي چيزها با اونچه که مادرم بهم گفته بود، فرق داشت.

مادرم بهم ياد داده بود کسي که بيشتر از همه منو توي دنيا دوست داره، خودشه و بعد از اون پدرم دومين کسيه که عاشق منه و من‌بايد متقابلا به هردوشون احترام بذارم و به غير از اون‌ها به هيچ کس اعتماد نکنم. بهم ياد داد برخلاف خاله‌هام که آدم‌هاي خيلي خوبي هستن و خوبي من رو هم ميخوان، عمه‌ام آدم چندان خوبي نيست بايد خيلي مراقبش باشم. ياد گرفته بودم که بايد احترام پدربزرگ و مادربزرگ پدريم رو نگه اما پدربزرگ و مادربزرگ مادريم رو بايد مي‌پرستيدم. حتي پدرم هم متوجه اين قداست شده بود و براي اينکه دعوايي پيش نياد، مخالفتي نمي‌کرد.

قبل از اينکه برم مدرسه، خيلي پيش مي‌اومد که من و مادرم براي يکي دو هفته پدرم رو تنها بذاريم و بريم روستاي مادرم. توي يکي از همين سفرها بوديم که يک روز مادرم، خاله‌هام و عزيز خواستن به يک دوست قديمي سر بزنن. ولي قبل از اين که بريم بيرون آقاجون گفت: «مازيار رو با خودتون نبريد. هم هوا گرمه، هم من تنهام».

تا اون روز فکر مي‌کردم آقا جون آدم خيلي خوبيه. همه بهش احترام مي‌ذاشتن، توي روستا کسي روي حرفش حرف نمي‌زد و بقيه جلوي پاش بلند مي‌شدن. توي مسجد هميشه پشت سر حاج آقا بود. حتي چند بار پيش اومده بود که حاج آقا نتونه بياد و آقاجون پيش‌نماز بشه. با اين که سواد زيادي نداشت، تمام قوانين اسلام رو مي‌دونست و هميشه مراقب بود ما گناه نکنيم. اما اون روز وقتي با هم تنها شديم خيلي زود فهميدم خودش هم گناه مي‌کنه.

نميدونم به خاطر وزن زياد آقاجون بود يا به خاطر شوکي که بهم وارد شده بود، ولي اصلا نمي‌تونستنم نفس بکشم. احساس درد و خفگي کل وجودم رو گرفته بود. اونقدر ترسيده بودم که حتي نمي‌تونستم گريه کنم. نه اون روز، نه روز هاي بعد و نه حتي سال هاي بعدش. اون روز اولين بار بود اما آخرين بار نبود و من هميشه از حرف‌زدن درموردش مي‌ترسيدم. از مادرم مي‌ترسيدم. مي‌دونستم اگر بگم، کسي که تنبيه مي‌شه منم. براي مادرم، هميشه پدرش در اولويت بود. اين ترس هميشه همراهم بود و هر بار هم بيشتر مي‌ترسيدم. حتي اون شب که يک جيغ کافي بود تا همه بيدار بشن هم، ترسيدم و ساکت موندم. يک روز وقتي از خواب بيدار شدم، ديدم همه از خونه رفتن بيرون و من و آقاجون دوباره تنها شديم. اون روز براي اولين بار گريه کردم چون فهميده بودم که قرار نيست تموم بشه و هر بار تکرار خواهد شد. براي اين که کسي دليل اشک هام رو ندونه صورتم رو خاکي کردم تا بگم خوردم زمين و خاک رفته توي چشمم.

براي تموم شدن اين کابوس خيلي تلاش کردم. يا غذا نمي‌خوردم که لاغر بشم يا زياد مي‌خوردم که چاق بشم. از خاله شنيده بودم اگر کسي توي استخر باغ روستا که پر از لجن بود، شنا کنه و بعد توي آفتاب بمونه تا خشک بشه، پوستش سياه ميشه. اما اون کار هم جواب نداد. چند بار تلاش کردم کثيف و بد بو باشم ولي هر بار عرق هاي اون بدبوتر بود. حتي با يک ليوان شکسته باسنم رو زخم کردم تا زشت بشه اما فقط يک بار من رو نجات داد که همراه بود با يک خونريزي شديد و تعدادي بخيه. هميشه فکر مي‌کردم چيزي توي وجود من هست که باعث ميشه اين اتفاق بيوفته و تلاش هام براي تغيير اون بي‌ثمر بود. اما يک روز فهميدم که موضوع من نيستم يا بهتره بگم من تنها نيستم. اين اتفاق براي دختر خاله و پسر خاله‌هام هم مي‌افتاد، اين يعني ايراد از من نيست، اما از طرف ديگه به اين معني هم بود که تا وقتي من نوه‌ي اون و اون پدربزرگ منه، اين اتفاق تکرار مي‌شه و نمي‌تونم کاري بکنم.

نااميدي تمام وجودم رو پر کرده بود و تا جايي پيش رفت که تصميم به خودکشي گرفتم. حالا ديگه بزرگ شده بودم. مي‌تونستم از چهار پايه بالا برم و طناب رو به قلاب پنکه که توي سقف بود گره بزنم. اما هرچي تلاش مي‌کردم نمي‌تونستم حلقه‌ي پايين طناب رو اونطوري که توي فيلم‌ها ديده بودم، درست گره بزنم. مهم نبود. فقط بايد کارش رو درست انجام مي‌داد، حالا ظاهرش هر طور که مي‌خواد باشه.

وقتي طناب رو انداختم دور گردنم، قبل از اين که چهارپايه رو بندازم، براي آخرين بار به اتاقم نگاه کردم. از تمام وسايلم دل کنده بودم. ديگه همه چيز برام نفرت انگيز بود. به غير از يک چيز! يک جفت کفش کوچيک پسرونه که مال برادرم بود. برادري که تازه دو سالش شده بود و اين کفش رو من براي کادوي تولدش انتخاب کرده بودم. اين يعني الان بهترين زمان براي خودکشي بود چون احتمالا وقتي بزرگ بشه هيچ تصويري از من توي ذهنش نداره و دلش هرگز براي من تنگ نمي‌شه.

اما ناگهان ترس تمام وجودم رو گرفت، ترس از اين که اون هم وقتي بزرگ بشه چيزي که من تجربه کردم رو تجربه مي‌کنه و احتمالا اون هم مجبور مي‌شه خودکشي کنه. نه! من نمي‌تونستم اجازه بدم اين اتفاق بيوفته. من بايد ازش محافظت مي‌کردم. پس طناب رو باز کردم و از چهار پايه پايين اومدم.

همچنان به تلاش‌هاي بي‌فايده‌ام براي خلاص شدن از اين ناپدربزرگ ادامه دادم تا اينکه يکي دو سال بعد، اون مريض شد. کارش به بيمارستان، بستري شدن و جراحي کشيد. روزي که از بيمارستان مرخص شد و داشتن مي‌آوردنش خونه، همه اونجا جمع شده بودن. اصلا نمي‌دونستم بيماريش چيه ولي وقتي از خاله‌ام پرسيدم: «خاله، آقاجون مي‌ميره؟» خاله‌ام منو بغل کرد و گفت: «نه عزيز دلم! ناراحت نباش، حالش خوب مي‌شه». اما اين شنيدن جمله‌ي خاله‌م بود که منو ناراحت کرد. اين که آقاجون زنده مي‌مونه.

با شنيدن صداي زنگ در، همه رفتيم توي حياط. بعد از اينکه در رو باز کرديم و اونها اومدن داخل، يکي از همسايه‌ در مورد وضعيت آقاجون از داييم پرسيد. اون هم جواب داد: «به خاطر اينکه عفونت تمام مثانه رو گرفته بود، مجبور شدن کل مثانه و کل دستگاه تناسليش رو تخليه کنن.

 

راغ شاه

 شهريور هزار و سيصد و هشتاد و دو

 

دریافت آخرین مطالب مجله هم‌سرشت

برای دربافت آخرین مطالب منتشر شده در وبسایت و فایل پی‌دی‌اف مجله، لطفا با ایمیل خود ثبت نام کنید

هم‌سرشت در شبکه‌های اجتماعی

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s